تبلیغات
تــنــهــای بــی ادعـــــــــــــــا - مطالب مرداد 1394

تــنــهــای بــی ادعـــــــــــــــا

در تمام رنج هایی که می بریم صبــــــر اوج احترام به حکمت خداوند است!!!

از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود شیش روز میگذشت. 

فرشته ای ظاهر شد و گفت: چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟ 

خداوند پاسخ داد: دستور کار اورا دیده ای؟
 
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند، 

باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند. 

دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد، 

بوسه ای داشته باشد ک بتواند همه دردهارا، 

از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند. 

او میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: اما پروردگارا او را خیلی نرم آفریدی. 

خداوند : بله نرم است اما 

او را سخت هم آفریده ام 

تصورش را هم نمیتوانی بکنی ک او تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد. 

آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد و گفت اشک برای چیست؟ 

خداوند گفت: اشک وسیله ایست برای ابراز شادی، اندوه، درد، ناامیدی،
 
فرشته متاثر شد و گفت: زن ها قدرتی دارند ک مردان را متحیر میکنند. 

خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب بزرگ دارد 

فرشته گفت: چه عیبی؟
 
خداوند فرمود:
 
"قدر خودش را نمیداند"


[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ ♥دختــــــر بام ایــــــران ♥ ]

[ نظرات() ]


زنــــدگــــی بـــه مـَــטּ آمـــوخـــتـــ

آدَمـــ هـــا نــــه دُروغــــ می گــــویــَـنـــد,

نــــه زیــــر ِ حــَــرفـــشـــاטּ مـــی زَنــَـنــَـد ...!!

اگــَــر چـــیـــزی مـ ــــی گـــویــَـنـــد ...

صـــرفـــاً " احـــســـاســشـــاטּ " دَر هــَـمـــاטּ لـَــحـــظـــه اســـتـــ ...!!

 ... نـــــــــبـــایـَــد رویــَـشـــ حـــســـابـــ بــاز کـــرد...



[ پنجشنبه 15 مرداد 1394 ] [ 06:14 ب.ظ ] [ ♥دختــــــر بام ایــــــران ♥ ]

[ نظرات() ]


یکی از استادهای دانشگاه تعریف می‌کرد…


چندین سال پیش برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا،


وارد ایالات متحده شده بودم.


سه چهار ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که


یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در


گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می‌شد.


دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت کناری می‌نشست


و نامش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟


گفت اول باید برنامه زمانی رو به ببینه،


ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجوها به نام فیلیپ بود.


پرسیدم فیلیپ رو می‌شناسی؟


کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می‌شینه!


گفتم نمی‌دونم کیو میگی!


گفت همون پسر خوش‌تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می‌کنه!


گفتم نمی‌دونم منظورت کیه؟


گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم!


بازم نفهمیدم منظورش کی بود!


اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت


فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می‌شینه…


این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر.


آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه


که بتونه از ویژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی کنه…


چقدر خوبه مثبت دیدن


یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم،


اگر از من در مورد فیلیپ می‌پرسیدن و فیلیپو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟


حتما سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه!!


وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…


چقدر عالی میشه اگه ویژگی‌های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم


و بتونیم از نقص‌هاشون چشم‌پوشی کنیم.



[ شنبه 10 مرداد 1394 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ ♥دختــــــر بام ایــــــران ♥ ]

[ نظرات() ]


یکی باید باشد توی زندگی‌، که فقط باشد...


ببینمش، با دیدنش لبخند بزنم، بخاطرش باشم و زیبا باشم ...


یکی باید باشد که فکرم را به خودش مشغول کند،


که اینقدر به خودم گیر ندهم، که اینقدر خودم را زیر ذره‌بین نگذارم،


اینقدر خودم را جراحی نکنم!


وقتی دید زانو بغل گرفته‌ام نگاهی آرام به من بیاندازد،


بگوید: دفترچه‌ام را ندیده‌ای؟ از صبح نمی‌دانم کجا قایم شده..


مرا بفرستد دنبال دفترچه‌ای که لای کتابش قایم کرده، تا سرم گرم شود،


تا اینقدر نسبت به خودم بی رحم نباشم


تا یادم برود که هیچکس در زندگیم مرا مثل خودم شکنجه نمی‌دهد!


یکی باید باشد که رنگ سبــز را دوست داشته باشد،


اهل خلوت کردن باشد، اهل سکوت باشد، اما باشد


یکی باید باشد، که فقط باشم برایش


 مرا که می‌بیند لبخند بزند، روبرویم بنشیند،


استکان چای را توی دستش نگه دارد،


چشمهایم رنگ چای را دنبال کند تا لبهای ساکت او


 نگوید امروز چقدر گیر دادی به خودت


به رویم نیاورد که موهایم دارد سفید میشود


نگوید این همه سال که زندگی کردی کجا را گرفتی..!!


بگوید غروب را در کجا ببینیم؟


یکی باید باشد که هر چند وقت به من یادآوری کند آرزوهایم را


یکی باید باشد، چنگال را در هندوانه فرو کند،


بلندش کند، به طرف من بگیرد و بپرسد راستی، آرزوی بعدی چیست؟


 یکی باید باشد که نگاهش که می‌کنم،


آرزو کنم آرزویی نکنم که در آن تنها باشم!


یکی باید شکل آرزوهایم را عوض کند...




[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ ♥دختــــــر بام ایــــــران ♥ ]

[ نظرات() ]