تبلیغات
تــنــهــای بــی ادعـــــــــــــــا - بدترین و بهترین بنده خدا

تــنــهــای بــی ادعـــــــــــــــا

در تمام رنج هایی که می بریم صبــــــر اوج احترام به حکمت خداوند است!!!

** داستان کوتاه موسی و بد ترین بنده خدا **

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:

بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو.

اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت.

پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگاه خداوند کرد

و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت:

بار الها ، حالا می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.
 
ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو.

آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت...
 
دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است!

رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت:

خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد:
 
ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود.

اما...

هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد،

 از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین.

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟
 
پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:

فرزندم گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر دیگر طاقتش تمام شده بود،

 به ناگاه بغضش ترکید و گفت:

عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.



[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ ♥دختــــــر بام ایــــــران ♥ ]

[ نظرات() ]